مولانا محمد بن احمد بيغمى
50
داراب نامه ( فارسى )
فيروز شاه قبول كرد ، دل بر آن نهاد كه با ايشان برود . اما خواجه الياس بازرگان در وضع و ساز و سلاح و مركب گلگون فيروز شاه نگاه كرد دانست كه شاهزادگانرا مىماند . با خود گفت كه آوازهء حسن و جمال عين الحيات عالم را گرفته است . چندين شاهزاده در عالم عاشق جمال اويند ، عجب اگر اين جوان نيز عاشق جمال او نيست . اما حاليا محل سؤال كردن نيست . پس كارسازى تمام كردند و بعد از آن در كشتى درآمدند . خواجه الياس فيروز شاه را در پيش خود نشاند و از نعمتهاى گوناگون و از ترش و شيرين آنچه دربايست بود در پيش فيروز شاه بنهاد . شاهزاده در آن دريا ، اما خاطرش از بهر فرخزاد عظيم نگرانى داشت كه هيچ حال او نمىدانست . * * * *